فقط بغض می ماند
پس از همه حرف ها ،
پس از همه خنده ها،
پس از همه دیدار ها ،
پس از همه شنیدن ها،
بغض می ماند
بغض پس زمینه همه تصویر ها و صحنه هاست
بغض آفریینده هستی ست
خدا یک صبح بیدار شد، بغض کرده بود از تنهایی ؛ هستی را آفرید
بغض است که شب های مهتاب در کوچه باغی های روستا می پیچید
لای دانه های انگورهای گس نرسیده می پیچید
می رسد به پشه بندی روی پشت بام ،
می رسد به خواب های شیرین تابستانی؛
بغض لای پله های آهنی پل هوایی می پیچد ، می رسد به کودکی که نشسته کنار ترازویش روی پل،
بغض از پله های آهنی می پیچد می رسد تا تماشای ماه بالای پل
تا ردیف چراغ های راهنمای ماشین ها که می رود کنار درخت ها ...
برای دوستی نوشته بود که خیلی وقت از یلدا گذشته ... و یلدا همچنان سایه اش مونده رو وبلاگ ات ...
همیشه دقیقه 90 می رسم و کارم به وقت اضافه می کشد
می اندیشم آیا زندگی ام در پایان هم به من وقت اضافه ای خواهد داد ...
فرصتی برای پشیمانی نیست
و نه فرصتی برای افسوس خوردن
زمان کوتاه است و اشتباه حق آدمیان
مسیرت را ادامه بده ؛برنگرد و گذشته را نگاه نکن
چیزی در آن دور دست ها پنهان نبوده است
آن روز ها روزهایی بوده اند مثل همین روزها
و نداشته هایت چیزهایی بوده اند مثل داشته هایت،
فقط دور از دستان تو اند وو ارزشمند می نمایند
....
هیچ رنجی نیست
از خیال هایم رنج می کشیدم، و از تصوراتم
سایه هایی هستیم در خواب
که از کابوس هایی خیالین رنج می کشیم
ازین تصورات و کابوس ها که رها شویم
سایه هایی می شویم سبک ، که پر می گیریم و رها می شویم از رنج
انجا نه بودنی ست و نه نابودی ای
نه زندگی ست و نه مرگی
سایه هایی می شویم که بی هیچ تصوری، بی هیچ پیش فرضی تماشا می کنیم
و همه چیز برای مان بوی تازگی می دهد، مثل کودکی هایمان
....
حسین
! از پس اینهمه فاصله و قرن ها زمان با تو
احساس همدردی می کنم و به تو درود می فرستم و در این کلبه کوچک ام برای تو محفلی
می گیرم و نه به مجلس آن مداح می روم که وسط سوگ تو به رقبای سیاسی اش فحش می دهد
و نه آن واعظ که ... بگذریم، به احترام تو از صفات بعضی هاشان می گذرم – هر چند به همه شان
هم توهین نمی کنم- ... و در پس اینهمه قرن ها حس می کنم که درکنار توام...
امروز غروب خدا به میهمانی من آمد و من و خدا ساعت ها با هم در خیابان های دانشگاه قدم زدیم و خدا به من گفت که همه رنجی که می کشی از پیش پندارهای
توست و کمک کرد و من از همه تجربه هایم و آموخته هایم خالی شدم و سبک شدم از خود و از تجربه ها یم بعد آرام رفتم بالای زمین نشستم روی ستاره روشنی که بالای شفق سر زده بود و از آن بالا رنجی نبود، زشتی ای نبود و پیدا نبود که آدم ها برای منفعت هایشان همدیگر را له می
کنند همه چیز آرام بود و آدم ها در خلسه هایشان تماشا می کردند زیبایی های بودن را؛ و من فهمیدم از آن بالا چیزی پیدا نیست، برای همین هست که خدا بساط زمین را بر نمی چیند ....
...
هدفی نمانده
اما من همچنان وحشیانه تلاش می کنم
این تنها دلیلی ست که هنوز با آن حس می کنم که زنده ام
تنها دلیلی ست که بر زنده بودن خویش می یابم
دیگر مثل آن روزها برایم مبهم نیست
دیگر تلاشی برای تغییرش نمی کنم
رسیده ام به نقطه ای که پایان خودم را می بینم
مثل سایه های پاییزی کوه کنار خانه، که هنوز چند ساعتی از ظهر نگذشته می رسید به ته دره،
می بینم آن انتهای کارم را؛
شکست خورده ام؛
از رنج های خودم رنج می کشم
و از رنج های تو عذاب
از لذت ام ، رنج ام، دیدن ام،ندیدن ام، گفتن ام،نگفتن ام عذاب می کشم،
بساط رنج مثل آب، مثل نان
و ارزانتر از هر دو
در تمام حرف ها، نگاه ها، منظره ها می دود
ومی بارد
از در و دیوار اتاقم ، ...
... همیشه نافرجام است و فصل ها محتوم،
اما چرا تجربه این سر به سنگ کوفتن ها را هر بار محکم تر تکرار می کنم؟.
به زندگی بغض ها فکر می کنم،
به باران و به ریزشی مدام و یک ریز
بر پنجره ای متروک و شکسته فکر می کنم
من از باران می ترسم
می ترسم کارتن هایم را کنار خیابان آب ببرد
و شب جایی برای خواب پیدا نکنم
.
.
این مهرها همه شان بی مهر بوده اند و فراموش کار،
و از یاد می بردند آغاز مهرماهی مرا؛
باد می آید،
سرد شده و ازدهن افتاده زندگی،
ولی هنوز می ترسم از رفتن...