از میان حیوانات گاو را دوست داشتم؛

وقتی پس از سیر خوردنش، با آرامش عمیقش می نشست و نشخوار می کرد،

وقتی هنگام نشخوار کردنش با نگاهی عمیق رهگذری را می پاید،

از میان پرندگان کلاغ را،

که تنها زندگی می کند،

و مثل کبوترها برای دانه ای در اطراف گنبدها نمی چرخد و دانه اش را از گنبد بگیرد و بر روی گنبد نیز قی می کنند،

از میان رنج هایم تنهایی ام را دوست دارم،

....

همه آنچه در پایان بود، در آغاز هم بود،

تنها من باید می دیدم که دیدم،

رنج هایی بود که باید می کشیدیم،

تجربه هایی بود،

و عذاب هایی ...

آیا همچنان می خواهی به مسیرمان ادامه بدهی ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:45 توسط رحیم حسنی زاده |

و این این داستان کسی شد،

که وحشیانه تلاش کرده، با جبر وحشیانه محیطش مبارزه کرده،

داستان کسی که برای بدیهی ترین داشته هایش نیز تاوان داده،

ولی هرگز دست نکشیده و تسلیم نشده،

داستان کسی که هیچ کس داستانش را به خاطر نخواهد سپرد،

ولی برای داستان ساده اش تاوان داده،

"داستان کسی که هیچ کس نبود" و هیچ کس نشد؛

و اکنون حتی این باران اردیبهشتی هم دیگر زخک های کاری اش را دوا نمی کنند ....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:6 توسط رحیم حسنی زاده |

خاطرات من باغی هستند،

که در آنها می لولم؛

من از آن ها هستم که بسیار نشخوار می کنم خاطرات گذشته ام را؛ عکس های گذشته را؛

از شاخه های یشان میوه های تازه می چینم،

چای های تازه ای که نوشیده ام،

فقط گاهی دلم تنگ می شود برای فرصت هایی که برای نیکی کردن بیشتر بوده ولی نکرده ام...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:38 توسط رحیم حسنی زاده |

تو شانس آورده ای؛

همینکه دست و پا داری، می شنوی، میبینی؛

ولی میبینی و می شنوی برای چه؟

خوشحالی که در صدها گینه بی صاحب به دنیا نیامده ای، در مملکتی به دنیا آمده ای که همه چیز خوب است؟

تا حالا فکر کرده ای می توانستی مثلا در قمر مشتری متولد شده بودی؟

با جوی هایی از اتان و ابرهایی از متان؛

می دانی آنجا گاز لوله کشی لازم نداشتی؟

اصلا می خواستی به دنیای بیایی برای چه؟

اینکه وقتی دعوایت می شود می توانی فحش بدهی؛

ولی در عوضش صد ها جا مجبوری خفقان بگیری و ودم درازت را بگذاری روی دوش ات و بروی چون نانت را دوست داری،

هی مدام جنجال و دعوا می شود،

و تو حتی اگر مثل ایران در جنگ جهانی دوم اعلام بی طرفی کنی، باز هدف حمله قرار می گیری و اشغال می شوی،

می دانی رفیق آدم چقدر حرف ناگفته دارد، صدها برابر حرف هایی که می گوید؛

بلدم بازی کنم رفیق؛ ولی نمی توانم بازی کنم، چون بازی پوچ است رفیق؛

همه آرزوهای ما مثل همه آرمان های ما دروغ اند؛

تو می دانستی ما همه بت پرستیم چون خدایی را می سازیم که زاییده عقده ها و آرزوی هایمان است،

ما خود خدای خود هستیم رفیق!

و هیچ خدایی را فراتر از خودمان نمی توانیم بفهمیم رفیق،

ولی می توانیم خودمان خدای خود شویم رفیق ....

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:33 توسط رحیم حسنی زاده |

زندگی بهتر از مرگ نیست؛

و مرگ بهتر از زندگی نیست؛

و با تلاش طاقت فرسایی سعی می کنیم قطعه های پازل را کنار هم بچینیم تا خوشبختی مان را بسازیم؛

ولی صدها قطعه گم شده رفیق؛

هیچ تصویری با این قطعه های محدود نمی شود ساخت؛

ما تصویرهایی هستیم در خواب کسی، که دارد کابوس ما را می بیند، روزی او بیدار خواهد شد شادمان از خیال بودن کابوس هایش، و ما آن روز خواهیم مرد؛

ما تصویرهای جدی ای نیستیم، اما زندگی را جدی می گیریم اما زندگی حتی فاجعه مرگ ما را هم جدی نمی گیرد،

آن کس که رنگ هایش را تصادفی بر بوم می پاشد تصویری خواهد ساخت،

و آن کس که با جدیت تمام همه گوشه های نقاشی اش را رنگ می کند نیز تصویری خواهد ساخت...

........................

انسان ها هم مثل حیوانات در گله های بزرگی زندگی می کنند، آنانکه با وعده شناخت گرگ گله های را می فریبند چوپان می شوند،

آن ها به محض احساس خطر گله ای به سمتی رم می کنند رفیق!

همیشه مواظب باش هنگام رم کردن تو را له نکنند؛

تو عقاب پوچگرایی باش رفیق!

تنهایی زندگی بکن؛

مثل گرگ دردهاین را زوزه بکش،

مثل آهوان علف خوار باش و تیزرو، از هر شبحی بگریز،

گاهی مثل خوک ها افسرده می شوی و مجبوری ساعت ها بخابی و بیداری کوتاهت را به غذا خوردن بگذرانی،

هیچ نگران نباش، ترس هیچ فاجعه ای را به دل راه نده؛

بزرگترین فاجعه ها با گذشت زمان عادی می شوند؛

به استقبال مرگ برو و همیشه منتظر باش، ولی خودکشی نکن!

ما پوچ هستیم رفیق! هرگز فریب آنانکه می خواهند به این پوچی عظیم و بی حاصل معنا ببخشند را نخور ....

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:11 توسط رحیم حسنی زاده |

بخاری بی شکلم در زندان زندگی

که در محفظه ای از محدودیت های بی پایان هر لحظه به شکلی در می آیم

ولی همواره به این می اندیشم که نباید بگذارم محدودیت هایم به من شکلی بدهند که سزاوارم نیست ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 2:28 توسط رحیم حسنی زاده |

نخستین نارنگی های پاییز را که پوست می کنم

انگشتانم انگار سردشان می شود نا خودآگاه

زمستان با نخستین نارنگی آغاز می شود

وقتی در هوای ابری پرده را کنار می زنی و از روشنی کم سوی روز، سرما را نگاه می کنی؛

این روزها، روزهای رو به سرد،

روزهای دل کندن از تجربه های گرم و سبز تابستان،

غمی آرام از زندگی رهایم کرده،

بعضی غم ها و غصه خوردن ها تو را به زمین بند می کنند،

و بعضی غم ها انگار تو را از زندگی آزاد می کنند در بیکرانگی

در زمینی که هر روز به هزاران رنگ در می آید فرصتی می یابم که فراتر از اسارت در رنگ ها همه رنگ ها را به دقت بنگرم و لذت ببرم،

ما در باغ خدا درخت های منحصر به فردی هستیم،

که باید شیره های خودمان را از خاک بمکیم،  و میوه خود را بدهیم؛

بی آنکه بیاندشیم دیگراه چگونه اند و در مورد ما چه فکر می کنند

...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 2:24 توسط رحیم حسنی زاده |

می گویند اگر اجداد باستانی در جنگل ها و بیابان های زیبا و بکر محل سکونتشان از چیزی می ترسیده اند، آن ترس به شکل دیگری در برابر چیزی که تداعی کننده آن ترس باشد خود را نشان می دهد؛ این دلتنگی  هم از من به یادگار روزگارانی که با شروع پاییز باید روستا را ترک می کردم و برای درس خواندن به شهر می رفتم مانده است؛ دلتنگی پایان تابستان، همیشه افسردگی فصلی می گیرم در پایان تابستان...دلم برای همه کارهای نکرده، همه قرارها و نقشه های نشده ام تنگ می شود انگار...

تابستان هنوز تمام نشده و اینجا در گرما و شرجی جنوب اثری هنوز از پاییز پیدا نیست؛ ولی من به شکل عجیبی درگیر رسیدن پاییزم؛ از این کیلومتر ها باد سردی که می وزد را؛ برگ های رو به زرد را حس می کنم؛ احساس می کنم باید کنارشان بودم، آن درخت ها هم لابد مثل من دلشان برای من تنگ می شود، از این کیلومترها سردی آبهایی که دیگر کم کم برای آب تنی سرد می شوند؛ انگور های رسیده ای که رها می شوند و از شدت رسیدن تلخ می شوند؛ جوی های آبی که پس از پایان فصل آبیاری مزرعه ها رها می شوند و پر از برگ های زرد می شوند حس میکنم...

عجیب دلتنگ و نا آرامم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 3:6 توسط رحیم حسنی زاده |

نیمه شب از خواب می پرم

با آوار عجیبی از دلتنگی که بر سرم آوار می شود؛

پس از اینهمه سال، اینهمه حجم از دلتنگی کجای این جهان کوچک پنهان شده بود؟

انبوهی از خاطرات نارس که به هیچ مقصودی نرسیده اند،

انبوهی از حماقت هایی که مرتکب شده ام آزارم می دهد؛

آیا هرگز راهی به جبران زندگی، به جبران اینهمه سال نیست؟

آیا عادلانه است یک عمر تاوان برهه ای کوچک از زندگی ات را بدهی؟

خدایا آیا راهی برای مرتکب نشدن آنهمه اشتباه نبود؟

آیا همه اعتمادهای من به راهی که برگزیده ای واهی بود؟

مسئولیت اشتباهات ناآگاهانه ای که کرده ام را باید خود بپذیرم یا تو به گردن می گیری؟تاوانش را چه؟

لحظه های پر اضطرابی از میانه خواب گذشت

بر آوار های زلزله ای-که سال هاست می لرزد-

گرفتار شده ام

با هجوم انبوهی از نور و خاک؛

چرا هنوز دیدن آن منظره ها حتی در خواب دلشوره بیهوده آن روز ها را زنده می کند؟

دیگر هرگز راهی به جبران اینهمه سال بیهوده زیستن نیست؟

آنگونه که در خواب هم نگذاشتند برگردم به جبران اینهمه سال از دست رفته....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 2:52 توسط رحیم حسنی زاده |

خدا در خواب پرنده ها بود؛

با هزاران رنگ،

مثل جوجه های تازه پر بر بالای درخت های ارزن،

و می دوید با توپ های پلاستیکی که باد می برد،

خدا هر شب با پاهای زخمی به رختخواب می رفت،

و مادرش به خاطر لباس های خاکی اش دعوایش می کرد،

خدا یک شب خسته شد و در گورستان کنار جاده خوابید،

و من در دلمشغولی هایم حواسم به تنها و تنهاتر شدنم نبود،

و هر روز با هزاران خواسته در میان مردمانی که برای دریدن هم کمین کرده بودند می دویدم،

زخم می خوردم و رنج می بردم، به امبد فردایی که هرگز سر نزد؛

خدا سالها بود که مرده بود،

اما همیشه زنده بود،

در انبوه رنج های ما،

در انبوه ظلم های ما،

در انبوهی از تنهایی ها که با قصه های دروغینی فراموش می شدند،

تا نفهمم که چقدر تنهایم،

ولی تنهایی واقعیت وجود ماست

و اضطراب و رنج، اجزای جدانشدنی ما،

ما در اضطراب راه می افتیم،

با رنج راه می پیماییم،

تا رسیدنی در کارمان باشد آیا؟...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 22:38 توسط رحیم حسنی زاده |

مطالب قدیمی‌تر