نیمه شب از خواب می پرم

با آوار عجیبی از دلتنگی که بر سرم آوار می شود؛

پس از اینهمه سال، اینهمه حجم از دلتنگی کجای این جهان کوچک پنهان شده بود؟

انبوهی از خاطرات نارس که به هیچ مقصودی نرسیده اند،

انبوهی از حماقت هایی که مرتکب شده ام آزارم می دهد؛

آیا هرگز راهی به جبران زندگی، به جبران اینهمه سال نیست؟

آیا عادلانه است یک عمر تاوان برهه ای کوچک از زندگی ات را بدهی؟

خدایا آیا راهی برای مرتکب نشدن آنهمه اشتباه نبود؟

آیا همه اعتمادهای من به راهی که برگزیده ای واهی بود؟

مسئولیت اشتباهات ناآگاهانه ای که کرده ام را باید خود بپذیرم یا تو به گردن می گیری؟تاوانش را چه؟

لحظه های پر اضطرابی از میانه خواب گذشت

بر آوار های زلزله ای-که سال هاست می لرزد-

گرفتار شده ام

با هجوم انبوهی از نور و خاک؛

چرا هنوز دیدن آن منظره ها حتی در خواب دلشوره بیهوده آن روز ها را زنده می کند؟

دیگر هرگز راهی به جبران اینهمه سال بیهوده زیستن نیست؟

آنگونه که در خواب هم نگذاشتند برگردم به جبران اینهمه سال از دست رفته....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 2:52 توسط رحیم حسنی زاده |

خدا در خواب پرنده ها بود؛

با هزاران رنگ،

مثل جوجه های تازه پر بر بالای درخت های ارزن،

و می دوید با توپ های پلاستیکی که باد می برد،

خدا هر شب با پاهای زخمی به رختخواب می رفت،

و مادرش به خاطر لباس های خاکی اش دعوایش می کرد،

خدا یک شب خسته شد و در گورستان کنار جاده خوابید،

و من در دلمشغولی هایم حواسم به تنها و تنهاتر شدنم نبود،

و هر روز با هزاران خواسته در میان مردمانی که برای دریدن هم کمین کرده بودند می دویدم،

زخم می خوردم و رنج می بردم، به امبد فردایی که هرگز سر نزد؛

خدا سالها بود که مرده بود،

اما همیشه زنده بود،

در انبوه رنج های ما،

در انبوه ظلم های ما،

در انبوهی از تنهایی ها که با قصه های دروغینی فراموش می شدند،

تا نفهمم که چقدر تنهایم،

ولی تنهایی واقعیت وجود ماست

و اضطراب و رنج، اجزای جدانشدنی ما،

ما در اضطراب راه می افتیم،

با رنج راه می پیماییم،

تا رسیدنی در کارمان باشد آیا؟...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 22:38 توسط رحیم حسنی زاده |

"من کاشف چهانی هستم که خود خالق آنم" *

..................................................................

سال نو مبارک


پ.ن. : * از یک دوست...

+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 11:54 توسط رحیم حسنی زاده |

فرو می ریزند معناها،

دیگر جملات منطقی که مبتدا و خبر شان به درستی رعایت شده اند ارضا نمی کنند،

با معناها هر روز بی معنی تر می شوند؛

اما در آن سو

خطوط در هم بی سوی  کودکی در مدرسه ای استثنایی؛

کلمات در هم ریخته دیوانه ای خیابانگرد،

طرح های به هم ریخته  روی دست هایی گریس کاری شده،

ساعت ها ذهن را در جستجوی معنای گمشده ای مشغول می کنند؛

ساعت ها به آواز سگی

که مثل قاری ای خوش صوتی معنای مقدسی را تکرار می کند گریه می کند،

کودکی سرگشته که تو روزها همصدایش آواز می خواندی خدا!

...

اکنون فقط یک صدا می آید نمی دانم صدای توست یا صدای من؟


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18:3 توسط رحیم حسنی زاده |

رفتم و روبروی من آسمانی بود تا چشم کار می کرد آبی و شب ها پر میشد از سفره ای از ستاره ها،

رفتم و روبرویم دشتی سبز،

که انتهایش می رسید به صخره ای بلند،

مشرف بر دره ای جنگلی،

رفتم با ذهنی که سبز بود و همه آن کویرها را سبز می دید،

و خوابیدن در سایه بوته های کوتاه کویر  و خاک های قهوه ای سرد را لب جوی های بهشتی می دید،

و یاد نگرفته بود نداشته هایش را ببیند،

و یاد نگرفته بود حسرت را و ناامیدی را،و رفتم و گذشتم بر بالهای امیدم از کویری سر سبز که پر از امید بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 7:17 توسط رحیم حسنی زاده |


امروز در این گذر خیال گونه به یاد می آورم:

دبستانم را که آرزوی اینشتین شدن در سر می پروراندم،

و دبیرستان را که آرزوی حلاج شدن را،

و سپس روزگارانی که در دانشگاه به شریعتی رسیدم،

و مدتی که مطهری می خواندم،

و سپس مجذوب چمران شدم،

و او همچنان می دوید و من همچنان از غربتی به غربتی دیگر شتافتم،

من ریاضی خواندم و او عرفان،

وقتی لای کتاب های حساب و دیفرانسیل شعر می نوشتیم؛

: وقتی زودباور باشی زود ایمان می آوری،

ولی به مرور آنقدر می سازی و ویران می شوی که اعتمادت از همه چیز برداشته می شود؛

و اکنون که با "پناهی":

"این سرگذشت کسی ست که هرگز به سرانگشت پا، دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است"

: "... تا کی و به کدام مرام بمیرم؟" ....


برچسب‌ها: چمران, حسین پناهی, شریعتی, مطهری
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 14:59 توسط رحیم حسنی زاده |

همه چیز دروغ بود؛

اعترافی تلخ؛ولی ناچار،

بیش از این بردن بیهوده ات به هر بیراهه ممکن نیست؛

و گفتم صدامان می کنند جایی،

گفتم نیست اینجا جامان،

گفتم و گفتم، اری می دانم گفتم؛

توپا به پای من هر بیراهه ای را آزمودی،

رها کردیم آنهمه آّبادی سرسبز؛

در این برهوت ،

اما که نه راهه برای رفتن هست و نه راهه به  بازگشت اعتراف می کنم:

همه چیز دروغ بود،

همه ارزوهایمان؛همه ارمان هایمان ، همه ایده آل هایمان،

و ما قربانی شدیم برای هیچ؛

همین...

می خواهی دلداری ات بدهم؟

تقدیر بوده لابد...


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 16:1 توسط رحیم حسنی زاده |


هیچ وقت آدم مهمی نبوده ام

اما هرگز کسی را برتر از خودم ندیده ام-هر چند خود را هم برتر از کسی ندیده ام-

هر چند بارها ممکن است عاشق افکار کسی شده باشم،ولی هرگز نخواسته ام او بشوم؛

زندگی معمولی،با استعدادی معمولی،دست به کارهای معمولی می زنم و همیشه به نتیجه های معمولی می رسم،

هرگز سعی نکرده ام داشته های معمولی ام را بیش از چیزی که هست نمایش بدهم،
من یک ادم معمولی هستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 13:8 توسط رحیم حسنی زاده |

من در راهم

می آیم

بر بادم ، هی هی می کند؛ نمی شنوی مرا، اما می آیم

زیر قرن ها برف مدفونم، برمی خیزم اما ، می رویم ، می آیم

پر از تجربه های تلخ این همه سال شده ام ، شیرین می شوم اما ، می رسم ، می آیم

هیچ روشنی ای نمی بینم ، اما بر می افروزم جهانم را، می آیم

در شبی،

نزدیکی های بهار می آیم،

با گل هایی که در اطراق قبرم می رویند می آیم به میهمانی تو

بعد از غروب

در گرگ و میش قبل از شب می رسم، می آیم...





+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 12:54 توسط رحیم حسنی زاده |


زوزه می کشم،

و این دره برفی را طی می کنم،

با زخم هایی یخ زده،

در سمفونی کاردهای باد بر تارهای استخوانم،

در رودخانه برف گرفته پایین دست خواهم مرد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 12:28 توسط رحیم حسنی زاده |

مطالب قدیمی‌تر