می خواستم بگویم که احتمالا پریروز یعنی همین روز تولدم بود که راز وحشتی را که در همه این سالیان بر زندگی ام سایه افکنده را یافتم ، وحشتی که درست از همان بعد از ظهر روز پاییزی در خانه کنار باغ بر بودنم سایه افکند ، آری این راز را یافتم و چه یافتنی و تجربه کردم نخستین نگاه خود به باغ کنار خانه را با اینکه خورشید نیمه جان پاییز چشمانم را می آزرد و چه نگاه کردنی.
اری یافتم اکنون خوب می دانم
این دانستن و ندانستن من هم داستانی شده اصلا نمی دانم چه را یافتم ولی می دانم چیزی را حس کردم ، چیزی ترسناک که بزرگترین دانستن انسان ندانستن است و بزرگترین دانشش جهل است و.و.......
تو میرسی مثل باد از پس گردش سریع روزها که از تو بیزارند و می خواهند تو را به خاک بسپارند
فصل زیبای من تو رسیده ای اینک ، می بینمت از دور ، بر فراز شاخه های درخت ها، در سایه ها که آرام هر روز درازتر می شوند و خورشید که هر روز به کنج آسمان می رود
تو پیام آور آن زیبای ناامید و برهنه من ، زمستان مایوس من ، فصل بی نیازی آفرینش هستی
بعد از تو خواهد آمد آن منجی من
بعد از تو خواهد آمد مرگ
و من منتظرم در این آفرینش زرد ، در آتش این شعله های نارنجی که فرا می گیرند هستی را
می خواهم بسوزم و خاکسترم را بادهای تو ببرد ، پاییز!
اخر از دستت عاصی می شوم روزی ، ای خدا!
که اینهمه مرا زجر میدهی و بعد اینگونه معصومانه در برابرم می ایستی و مرا به پرستش وامیداری ای خدا!
اما دیگر نمی خواهم تو را بپرستم
پرستش مرا از تو دور می کند ای خدا!
می خواهم با تو یکی شوم ....
ایا تو نیز اینگونه می خواهی ؟ ای خدا!
...نه ، فکر می کنم تو میخواهی از من جدا بمانی ای خدا ! مثل اکنون که از من جدایی ای خدا!
هر شب پاورچین به کناره های قصر تو می آیم و از دور قصر تو را می پایم ای خدا!
چقدر قصر تو پرشکوه است ای خدا!
من که فکر می کردم خانه ساده تو در انتهای باغی ست ای خدا!
...
چرا اینچنین از دستان همه گریخته ای ؟ در ان دور دست قصر خود را بنا نهاده ای ای خدا؟
چقدر بر استان تو می ایند و می روند و تو کسی را بار نمی دهی ای خدا!
چه لذتی در این دوری نهفته است ؟ ای خدا!
...
خدایا من امده ام ، نه برای دست یازیدن به قلعه های تو ، ای خدا!
من پذیرفته ام شکست را در هجوم های متوالی به قلعه های تو ای خدا!
برای تسلیم امده ام ، مسلمانم
بگذار ببینم در آن قصر چه خبر است ای خدا!
باور کن من مثل حلاج نیستم ، سر و صدا راه نمی اندازم ای خدا!
من ساکت و مظلوم وغمزده ام
اگر حرفی زدم گردنم را بزن خدا
...
اگر راهم ندهی به بیراهه می زنم خدا!
آخر دوست دارم بیایم ای خدا!
و اگر کسی میگوید مرا همان به که به جای نوشته های جد به هزل روی بیاورم به او می گویم خودت هستی
سررشته کلام از دستم رفت ، داشتم چی می گفتم اها گفتم که قراره این وبلاگ بسته شه از تمام کسانی که اینجا موجودی دارند تقاضا می شود که کاسه کوزه هایشان را بردارند و بزنند به چاک تا دستگیرشون نکردم که اینجا لباس شخصی های زیادی در اختیار دارم و از تمام کسانی که کاسه کوزه هایشان را نمی بینند و احساس می کنند من نظراتشان را سانسور کرده ام یا نمایش نداده ام بدانند که مخالفین من همه دروغگویند و همه میدانند که من طرفدار ازادی بیان هستم واگر کسی را در خیابان دیدید که دهانش بسته است بدانید که آن ماسک بوده است و من ابدادر دوره مسولیتم به دهان کسی دهان بند نزده ام. همچنین برای اینکه کسی مرا متهم نکند که در لال بودن افرادی - از جمله لال قلی سر کوچمون-مقصرم با همه افراد که لال هستند اعلام همدردی میکنم و اگر با اینهمه آسه رفتن و اسه آومدن باز گربه خواست شاخم بزنه با گربه های شاخدار هم اعلام هم دردی می کنم و به طرفدارنم هم اعلام می کنم که رنگ من رنگ خاصی نیست و همه رنگ ها مال من هستند ومخالفین من به سبب ماهیت متحجرشان با همه رنگ ها مخالفند و هر جا هر چیز رنگی ای دیدید بدانید طرفدار من است البته چیز های بیرنگ نیز از این قاعده مستثنی نیستند.
و اگر چون مخالفین متحجر من اغلب ایمیل ندارند- و همین نشانه تحجرشان است - من نمی توانم نظراتشونو بهشون برگردونم و اگر دیدید کسی تو خیابون بر علیه من داد میزنه رای منو پس بده بدونید که ایمیل نداره و همه بهش بخندین و از این به بعد هیچ ادعایی را هم نخواهم پذیرفت و به طور کلی من هیچ کسی یا دادگاهی را قبول ندارم حالا دور از جونتون هر جا که میخاید برید ...
ولی میتونید دوستانه و با التماس برای پس گرفتن نظراتتون اقدام کنید تا من اگه دلم خواست نظرات متحجرانه تان را پس دهم
فضای سیاسی این روزها انقدر غبارالوده هست ، و انقدر مفاهیم ، معناهای متناقضی به خود گرفته اند که شاید به جرات بتوان گفت کمتر کسانی هستند - از هر دو طرف - که موجی را که در آن حرکت می کنند دقیق بشناسند و بدانند انچه می شنوند باور می کنند و بر مبنای آن دست به حرکتی می زنند چقدر صحت دارد.
اگر الان در خیابان ماشینی دختری را که مانتو سبز پوشیده برباید و بعد جسد سوخته این دختر پیدا شود به نام لباس شخصی ها تمام خواهد شد اگر چه این کار فقط به قصد تجاوز انجام گیرد- که مطمینا این حوادث هست مثل همه روزهای عادی حتی - و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
همه می دانند عامل اصلی اغلب حرکت های رادیکال و حذف ها - از حذف نهضت ازادی گرفته تا حذف مجاهدین خلق -و تصرف سفارت ها ، اغلی کسانی اند که در جبهه اصلاح طلبان مخالف قرار دارند و حتی به گفته خود اقای عباس عبدی احمدی نژاد مخالف تصرف سفارت امریکا بوده و نیز همه می دانند که مجاهدین انقلاب چه تلاشی در جهت حذف نهضت ازادی از انقلاب انجام دادند و نیروهای مذهبی این قدرت را نداشتند. می خواهم بگویم تاریخ ما می گوید هر گاه روشنفکر ما واقعیت های جامعه را نادیده گرفته و با رویا پردازی خواسته از خود قهرمان سازی بکند ما ضربه خورده ایم و اکنون نیز نباید در این دام افتاد.
به نظر من شکل گیری یک حرکت رادیکال حتی در صورت پیروزی - انگونه که مخالفان می خواهند - نه تنها دردی از دردهای جامعه را حل نخواهد کرد بلکه منجر به در هم ریختگی و حذف ها و ترورهای رادیکال و کور از هر دو سو خواهد شد.نباید حرکتی رادیکال صورت بگیرد و هنوز چند صباحی نگذشته همه پشیمان شوند. که چه کردیم .
کشور ما یک کشور گسترده با قومیت ها ، مذاهب ، تفکرات بسیار متنوع هست و کلا خود ما ایرانیها ادم های رادیکال و سیاه و سفید بینی هستیم و مثلا نمی توان با یک الگوی مثل دبی که بدون دمکراسی و...- به توسعه می رسد یا خیلی از الگوهای دیگر راحت آن را اداره کرد. به نظرم حذف رهبری دینی از این اجتماع پیامد هایی به بار خواهد آورد که هیچ روشنفکری جلودار آن نخواهد بود.
هر پله را که می گذرم ، احساس می کنم پله ای دیگر به تو می رسم مرگ!
نه بگویی که من از تو می ترسم مرگ!
قلبم که می زند ، رنگم که می پرد ؛ که نشان ترس نیست
چشم های دروغگو را که گفته رسواگرند ....
نه چه بگویم ، من از تو می ترسم مرگ!
اگر چه همیشه به خودکشی ، به خودسوزی فکر می کنم ؛ اما هر لحظه که نزدیک احساست می کنم ، از تو می ترسم مرگ!
از چشم های خیره تو که با من حرف نمی زنی ، با من آشنا نمی شوی ، و در آن تاریکی مبهم انتها ، خیره به من ایستاده ای
اگر چه تو تنها راه نجات من از کویر زندگی ای ، اما من از تو میترسم مرگ!
--------------------------------------------------------------------------------------
این نوشته رو تو فرودگاه ساعاتی پس از سقوط توپولوف نوشتم
ادم قبل از مرگش تو موقعتایی قرار بگیره که با مرگ دست و پنجه نرم کنه هم بد نیست
اگر چه شاید عملگرا بودن و مفید بودن هر چیز را به فایده عملی آن دانستن- و به قولا پراگماتیستی فکر کردن که بیشتر به فایده محسوس و دنیایی می اندیشد- روش خوبی در فلسفیدن نمی دانم ، ولی می خواهم از این دید به احساس نوستالژیکی ای که اغلب ما داریم بپردازم .
خیلی از ماها هستیم که مثلا وقتی می خواهیم از خانه قدیمی مان به یک خانه جدید – که معمولا شیک تر و با امکانات بیشتری است – اسباب کشی کنیم دوست داریم کاش در همان خانه قدیمی که با ان کودکانه هایمان را گذرانده ایم می ماندیم ؛ وقتی به یک باغ که معمولا کودکی هایمان و بازی های کودکانه مان در انجا گذرانده ایم می رویم بیشتر با یاداوری خاطراتمان شاد می شویم تا با شکل کنونی باغ ؛ اگر چه شاید اگر حالا در ان موقعیت کودکانه قرار می گرفتیم می دیدیم که انموقع نیز دلمشغولیهایی نمی گذاشته لذت اینچینینی که الان خیال می کنیم ببریم .
یک مدیر با دیدگاه نوستالژیک اگر به یک محیط جنوب شهر یا یک روستا برود ، ممکن است بسیار لذت ببرد ولی یک مدیر با دید شهر زده فورا به این فکر می افتد که چه جور باید اینجا را کوبید ، اسفالت کرد و برج ساخت .
مدتی بود که اگر به جایی می رفتم که برایم خاطرات کودکانه داشت با همان خاطرات لذت میبردم و گر نه برایم هیچ لذتی نداشت . طوریکه مخروبه هایی که در کودکی ام دیده ام را بسیار بیشتر از باغ های مجلل و شسته و رفته و تمیز پرشکوه و لذت بخش میدیدم.
البته الان فکر می کنم همه لحظه ها را خدا آفریده ، انسان هرگز نباید در لحظه ای ، در یافتنی ،در فلسفه ای یا در لذتی متوقف شود ؛ همه این ها راه هستند و را برای عبور کردن است نه توقف و ایستادن.
انسان باید همیشه تعادل را بین همه احساس هایش برقرار کند و این جز با درک خدا و افرینندگی اش حاصل نمی شود . عظمت خدا انسان را از بزرگ دیدن حقیر ها که توقف به بار می آورد باز می داردو گستردگی و عظمت و بودنش در همه جهات انسان را از یک جهته شدن و لغزیدن و افراط در یک سمت باز می دارد.
اینهمه آواز شنیدن ، ولی باز نرقصیدن است
دست مرا ، دوست! چرا بسته ای؟
پای مرا زین سفر دور چرا خسته ای؟