تبليغاتX
شرح
اكنون بالا تر از زمان ايستاده ام

در مختصاتي بي زمان ،

و نظاره مي كنم زمان را

كه ويرانگري مي كند در اين دنياي بي خدا

اينجا وطن من است ، سرزمين مقدس من ، ارض موعود من ، كه از آن تبعيد شده ام ؛ من اكنون فاتحانه به سرزمين غصب شده ام باز مي گردم ، اكنون بهشت ام را باز فتح مي كنم و خورشيد به نظاره اين فتح عظيم ايستاده است ، دشت ها سرود آزادي سر داده اند ...

...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 4:4 توسط رحیم حسنی زاده |

روزهاتان پرنور

نورهاتان آرام

آرام هاتان جاری

جاری هاتان پاک

پاک هاتان آبی

آبی هاتان پرآب

آب هاتان تا دور دست ها سیراب

سیراب هاتان پایدار

...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:51 توسط رحیم حسنی زاده |

دريا چقد موج ميزنه نمي دانم مي خواهد ابراز وجود كنه ميخواهد عظمت خودش را به تصوير بكشد تا همه آدم هايي كه آنرا محمل ارامي براي منفعت هايشان مي دانند بترسند يا مي خواهد همه عقده هايش را بر سر ساحل خالي كند يا از اين همه اشغالي كه روز عظمت و پاكي اش را مي آلايد خسته شده است.داشتم به بازي روزها نگاه ميكردم تقدير چه جمع ها را مي سازد و باز ويران مي كند خانه دانشگاه همگي مثل تخته پاره هايي بر روي همين موج ها ارام مرا مي برند ...تقدير از دور آرام و مهربان اما مثل شدت عظمت هايي كه به بي رحمي بدل مي شوند - عظمت با بي رحمي همراه است من احساس مي كنم روح هاي بزرگ ناخواسته بي رحم مي شوند زيرا همه چيز را بزرگ مي خواهند ...نمي دانم-سعي مي كنم به آينده به اينكه مي خواهم چه كار كنم فكر نكنم...مگه چيه اين چند صباح زندگي را با چيزهايي كه مي تواني راحت به دست بياوري بگذران و بيهوده خود را به دردسر به دست آوردن چيزهايي كه به دست آوردنشان سخت است ازار نده . ولي نه با خودم مي گويم نه زندگي فقط براي گذراندن نيست بايد كشتي بودنت را در اين امواج متلاطم بياندازي تا لذت نجات تلاش شكست پيروزي غرق شدن را بيابي...تو چه فكر مي كني؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:25 توسط رحیم حسنی زاده |

و اگر چه در جبر اسيري
وزندگي راه خودش را مي رود
 
تو تنها یک ناظری
اما تو مي تواني بيافريني
تو مي آفريني آنچه را مي بيني مي شنوي مي خواني
 
براي همين آدم ها يك چيز را به گونه هاي مختلفي مي بينند مي آفرينند
و من به تو سفارش نمي كنم كه زيبا ببين زيبا بشنو
زيرا شايد زيبايي بر زشتي خوبي بر بدي هيچ فضيلتي نداشته باشد
 
اما بيافرين تسليم نباش
لازمه آفريدن ويران كردن است پس ويرانگر باش
و با آفريدن داد خود را از اين جبر كشنده بستان
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:42 توسط رحیم حسنی زاده |

تشنه بودم

شن های خیس ساحل را می بوسید پاهایم

و چشم هایم با شوقی مجنون آب را

رسیده بودم

دریا اما عطش ام را آتش می زد

تشنه ترم  می خواست

 من به جستجوی چشمه ای کوچک بودم

اماناگهان یافتم دریا را

آب بود اما بزرگ بود شور بود بزرگتر از تشنگی من

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:1 توسط رحیم حسنی زاده |

هنوز همان آواره ام

مثل همان روزها

روزهای انتظار به سر نمی رسند

خانه مدرسه دانشگاه

کوه  کویر  دریا

و من هر روز از خانه ای که تازه خو گرفته ام آواره می شوم

و هیچ گاه نمی رسم

تو همیشه عطش خواهی ماند 

و من همیشه آواره

....

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:0 توسط رحیم حسنی زاده |

هر روز به سازش تازه اي براي ادامه بودنم دست مي زنم

تا لگد مال كنم ايمانم را هدفم را و هر آنچه مرا از سازش باز مي دارد

آخرين جرعه هاي تو را نيز قرباني مي كنم

 و يادت از درون من مثل خودت كه از بودنم محو شدي محو مي شود

 اما هنوز هر چند خار هرزه اي شدم در گذر روز هاي داغ

 هر چند خود را به آن راه مي زنم كه نشناسي ام بهار

اما با هزاران اميد در تو روييدم اي بهار

و تو را خوب مي شناسم اي بهار .....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:12 توسط رحیم حسنی زاده |

غم نخور

این ها همه کابوس های شبانه اند  

 و مرگ آن بیداری آرام و خسته انتهای خواب

 که در ترسناک ترین لحظه کابوس رخ میدهد

 و  بیدار می کند از زندگی

و تو ای رفیق به اسارت این کابوس های شبانه در نیا

که بیداری میرسد

 در یک صبح سپید بر فراز قله های دور چشم می گشایی به جهانی دیگر ....

 فارغ از تمام رنج ها

 ساحل دریای اسمان

 صبح

در نسیم

 کنار روح های خوب

 و میدرخشد خورشید در زلال تو

 ......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:10 توسط رحیم حسنی زاده |

هنوز بودن هست مثل روزهایی که بودم

جاری است عشق

شیطنت می کند نگاه

گرم می شوند کوچه باغی ها

گیلاس ها می رسند

سایه چنارها پرپشت میشوند

تعطیل می شوند کلاس ها

و تو هرگز مرا فراموش نکن ای باد وقتی که در گیسوان او میپیچی

وقتی تصویر نگاهش را در جوی می رقصانی

....

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:5 توسط رحیم حسنی زاده |

غروب می شود

موج های زخمی

از جولانگاه طو فان های سهمگین

می گریزند به سینه سنگی ساحل و می میرند

تا نیستی مداوا کند نگفته هاشان را

 

 دلم برای خدا تنگ می شود

روز ها ست بر این دریا می دوم

من از دریایم

نمی گریزم از دریا

می خواهم به ساحل برسم تا مرا نیست کند  در دریایم

...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:3 توسط رحیم حسنی زاده |