X
تبلیغات
شرح
"من کاشف چهانی هستم که خود خالق آنم" *

..................................................................

سال نو مبارک


پ.ن. : * از یک دوست...

+ نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 11:54 توسط رحیم حسنی زاده |

فرو می ریزند معناها،

دیگر جملات منطقی که مبتدا و خبر شان به درستی رعایت شده اند ارضا نمی کنند،

با معناها هر روز بی معنی تر می شوند؛

اما در آن سو

خطوط در هم بی سوی  کودکی در مدرسه ای استثنایی؛

کلمات در هم ریخته دیوانه ای خیابانگرد،

طرح های به هم ریخته  روی دست هایی گریس کاری شده،

ساعت ها ذهن را در جستجوی معنای گمشده ای مشغول می کنند؛

ساعت ها به آواز سگی

که مثل قاری ای خوش صوتی معنای مقدسی را تکرار می کند گریه می کند،

کودکی سرگشته که تو روزها همصدایش آواز می خواندی خدا!

...

اکنون فقط یک صدا می آید نمی دانم صدای توست یا صدای من؟


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18:3 توسط رحیم حسنی زاده |

رفتم و روبروی من آسمانی بود تا چشم کار می کرد آبی و شب ها پر میشد از سفره ای از ستاره ها،

رفتم و روبرویم دشتی سبز،

که انتهایش می رسید به صخره ای بلند،

مشرف بر دره ای جنگلی،

رفتم با ذهنی که سبز بود و همه آن کویرها را سبز می دید،

و خوابیدن در سایه بوته های کوتاه کویر  و خاک های قهوه ای سرد را لب جوی های بهشتی می دید،

و یاد نگرفته بود نداشته هایش را ببیند،

و یاد نگرفته بود حسرت را و ناامیدی را،و رفتم و گذشتم بر بالهای امیدم از کویری سر سبز که پر از امید بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 7:17 توسط رحیم حسنی زاده |


امروز در این گذر خیال گونه به یاد می آورم:

دبستانم را که آرزوی اینشتین شدن در سر می پروراندم،

و دبیرستان را که آرزوی حلاج شدن را،

و سپس روزگارانی که در دانشگاه به شریعتی رسیدم،

و مدتی که مطهری می خواندم،

و سپس مجذوب چمران شدم،

و او همچنان می دوید و من همچنان از غربتی به غربتی دیگر شتافتم،

من ریاضی خواندم و او عرفان،

وقتی لای کتاب های حساب و دیفرانسیل شعر می نوشتیم؛

: وقتی زودباور باشی زود ایمان می آوری،

ولی به مرور آنقدر می سازی و ویران می شوی که اعتمادت از همه چیز برداشته می شود؛

و اکنون که با "پناهی":

"این سرگذشت کسی ست که هرگز به سرانگشت پا، دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است"

: "... تا کی و به کدام مرام بمیرم؟" ....


برچسب‌ها: چمران, حسین پناهی, شریعتی, مطهری
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 14:59 توسط رحیم حسنی زاده |

همه چیز دروغ بود؛

اعترافی تلخ؛ولی ناچار،

بیش از این بردن بیهوده ات به هر بیراهه ممکن نیست؛

و گفتم صدامان می کنند جایی،

گفتم نیست اینجا جامان،

گفتم و گفتم، اری می دانم گفتم؛

توپا به پای من هر بیراهه ای را آزمودی،

رها کردیم آنهمه آّبادی سرسبز؛

در این برهوت ،

اما که نه راهه برای رفتن هست و نه راهه به  بازگشت اعتراف می کنم:

همه چیز دروغ بود،

همه ارزوهایمان؛همه ارمان هایمان ، همه ایده آل هایمان،

و ما قربانی شدیم برای هیچ؛

همین...

می خواهی دلداری ات بدهم؟

تقدیر بوده لابد...


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 16:1 توسط رحیم حسنی زاده |


هیچ وقت آدم مهمی نبوده ام

اما هرگز کسی را برتر از خودم ندیده ام-هر چند خود را هم برتر از کسی ندیده ام-

هر چند بارها ممکن است عاشق افکار کسی شده باشم،ولی هرگز نخواسته ام او بشوم؛

زندگی معمولی،با استعدادی معمولی،دست به کارهای معمولی می زنم و همیشه به نتیجه های معمولی می رسم،

هرگز سعی نکرده ام داشته های معمولی ام را بیش از چیزی که هست نمایش بدهم،
من یک ادم معمولی هستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 13:8 توسط رحیم حسنی زاده |

من در راهم

می آیم

بر بادم ، هی هی می کند؛ نمی شنوی مرا، اما می آیم

زیر قرن ها برف مدفونم، برمی خیزم اما ، می رویم ، می آیم

پر از تجربه های تلخ این همه سال شده ام ، شیرین می شوم اما ، می رسم ، می آیم

هیچ روشنی ای نمی بینم ، اما بر می افروزم جهانم را، می آیم

در شبی،

نزدیکی های بهار می آیم،

با گل هایی که در اطراق قبرم می رویند می آیم به میهمانی تو

بعد از غروب

در گرگ و میش قبل از شب می رسم، می آیم...





+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 12:54 توسط رحیم حسنی زاده |


زوزه می کشم،

و این دره برفی را طی می کنم،

با زخم هایی یخ زده،

در سمفونی کاردهای باد بر تارهای استخوانم،

در رودخانه برف گرفته پایین دست خواهم مرد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 12:28 توسط رحیم حسنی زاده |


آن سالهای بارانی،

که بارانی نداشتیم و خیس می رفتیم؛

شب های طولانی،

لغزش نورهای کم سو روی دیوار،

دیوارهای سرد،

و ریزش و چرخش دانه های برف در سیاهی شب،

فکر قهر و آشتی های فردا هستم،

با 20 هایی که می گیرم روزی اینشتین خواهم شد،

و همه اسم مرا در کتاب هایشان می خوانند؛

با آرزوی مارادونا شدن شب ها می خوابم،

زیر چند لایه پتو،

تا فردایی که بیدار شوم در آغوش رویاهایم...



+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 2:16 توسط رحیم حسنی زاده |

ان سال هم برف های شدیدی می بارید؛ صبح سوز سرمای کناره های پتو نشان می داد که دیشب در وقتی که روح من در رویاهای شیرین و گرمش می لولیده،  بیرون چه سوزی به پا شده... در چوبی خانه که باز می شد برف های کنار در از سرمای بیرون به بیرون خانه می دویدند، همه جا سپید پوش شده بود و آدم هایی داشتند برف های سقف شان را پارو می زدند، پدربزرگ در یکی از همین برف های بی خدا، صبح چند بار سقف خانه اش را پارو کرده بود و سرما او را از پا درآورد، در میان بهت همگان ناگهان... مسیر خانه تا مدرسه کفش هایمان پر از برف می شد و پاهامان یخ می زد؛ حتی جای پاهایی که صبح زود مسیر مدرسه را پا می زدند و به اصطلاح "روچ" می زدند تا جاپاهایی باشد برای رسیدن دانش آموزان به مدرسه مانع نمی شدند که برف داخل کفش مان نریزد پاهایمان یخ نزند، و کنار بخاری مدرسه کفش هایمان را در می آوردیم و بخاریی که دیگر پاهایت را گرم نمی کرد، بلکه کم کم چیزی شبیه لرزش های ارام ارام از پایت جدا می شدند و پایت کم کم حسش را باز می یافت و  دوباره جان می گرفت... همه آن سالها که از بیرون یخ می زدیم اما درونمان پر بود از گرمی و شوق مثل باد گذشت؛ بزرگ شدم؛ آمدم اینجا-جنوب-؛ دیگر حتی در روستا مثل آن سالها برف نمی آید؛ اینجا گرم است، اینجا خیلی وقت ها از بیرون می سوزم؛ اما ... اما  اما... درطی این سالها به تدریج از درون یخ زدم... سرد شدم... ساکت شدم ،احساس می کنم  زیر خرورارها یخ گم شده ام... آنچنانکه دیگر هیچ آتشی مرا زنده نخواهد کرد ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 1:47 توسط رحیم حسنی زاده |

مطالب قدیمی‌تر